ن دیدگاه را رد میکند و میگوید: الگویی که فقط بر پایه شغل فرد باشد نمیتواند کاملا واقعیت تفاوتهای اجتماعی را توجیه کند.(محسنی،1363: 263).
به عقیده او موقعیت آدمی در جریان تولید، منشا تجارب مهم زندگی اوست. اما به طور خاص تجربه تعارض اقتصادی است که اهمیت دارد زیرا اعضای طبقه اجتماعی را وا میدارد تا به عقاید مشترک و کنشهای مشترک دست یابند. بنابراین قصد مارکس این است که ویژگیهای مجموعه اقتصادی و اجتماعی را تحت نظام تولید معینی کشف کند. ساختار طبقاتی که تجلی برجسته این مجموعه است زندگی اجتماعی را به صورت منظومههایی سامان میبخشد که از نظام تولیدی نشأت گرفتهاند. طبقه اجتماعی برای مارکس ابزاری برای تحلیل دو جنبه از زندگی اجتماعی است :
عامل پویش تاریخی.
به عنوان عامل تعیین کننده هویت اجتماعی افراد و رو بنای فرهنگی جامعه. در جامعه شناسی معاصر، اهمیت مفهوم طبقه اجتماعی ناشی از جنبه دوم یعنی بعد اجتماعی طبقه است نه نقش تاریخی آن. پیامدهای اجتماعی طبقه چنان نقش عظیمی ایجاد میکند که برای جامعه شناسان قابل چشم پوشی نیست.(اباذری،1381: 9،8).
به عقیده ژرژ گورویچ و هانری مندراس، طبقه نزد مارکس مفهومی مبتنی بر وحدت است. وی تمام خصایص مربوط به نابرابری را در این مفهوم گرد میآورد. به عقیده او افکار و اندیشه ها نیز نمودی طبقاتیاند و اندیشههای مسلط در یک جامعه اندیشه های مسلط آن جامعهاند. همچنین نمودهای قدرت دقیقا به طبقات اجتماعی وابستهاند. (گورویچ و مندراس، 1354: 274).
در اینجا باید از دو جامعه شناس مرتون و بوردیو نام برد که دیدگاهی مارکسیستی داشتند. مرتون از جمله کسانی بود که در قسمت عملکرد طبقات اجتماعی از مارکس تاثیر پذیرفته است با وجود این درباره نحوۀ تفکر هیچ یک از نظریه پردازان کلاسیک به طور منظم نوشتهای ارائه نداده است. پس میتوان آراء مرتون را، البته در بخش طبقات اجتماعی، مارکسیستی دانست. او در زمینه جامعه شناسی علم، بر روابط بینابینی نهاد اجتماعی علم و سایر حوزههای جامعه متمرکز بود؛ بخش اعظم کار او در ارتباط با برنامه جامعه شناسی علم بود که مورد حمایت بنیاد ملی علم قرار گرفت. این برنامه شامل بررسیهای تجربی درباره نظامهای ارزشیابی در چند رشته علمی بود. همچنین کوشید با جریانهای اصلی گسترش یابنده درتوسعه جامعهشناسی به توافق برسد هم از طریق گزارشهای جامعهشناسانه خود از نظریههای اجتماعی و هم از طریق تاکید نظری براهمیت بازشناخت دو سودایی جامعهشناسانه، که بوسیله ساختارهای اجتماعی تولید میشوند. این موضوع از چنان اهمیتی برخودار بود که وی را برآن داشت تا در این زمینه کتابی با عنوان نظریه اجتماعی و ساختار اجتماعی بنویسد تا آنجا که مورد استقبال همگان قرار گرفت و چاپ مجدد آن را در پی داشت.(گروثرز،1378: 39،45).
نظریات بوردیو نیز دربارۀ مفهوم طبقه عمدتاً ترکیبی از دیدگاه کارل مارکس و ماکس وبر است. او تحت تأثیر مارکس رابطه موقعیت طبقاتی و ابزار تولید را در نظر گرفته است و از وبر تحلیل گروههای منزلتی یعنی شیوۀ زندگی، سلیقه و پایگاه را الهام میگیرد.(ممتاز،1383: 150).
در دورهای دیدگاه مارکسیتی درباره طبقه اجتماعی مورد انتقاد جامعه شناسانی چون ژرژ گورویچ و ریمون آرون قرار گرفته است. آنها تعریف و تعیین طبقات اجتماعی را صرفاً با ضابطههای اقتصادی مردود میدانند و در تعیین طبقه عوامل روانی-اجتماعی را هم وارد میکنند.(محسنی،1363: 256).
3. نظام طبقاتی از دیدگاه دین شناسان
الف : سنت گرایان ب: متجددین
از آنجا که بررسی نظام طبقاتی مورد توجه اکثر دانشمندان بوده لذا این موضوع میان دین شناسان مورد بحث است. البته ذکر این نکته لازم است که دین شناسی تنها در دو مفهوم سنتگرایی و تجدد خلاصه نمیشود بلکه دین شناسی شاخههای دیگر را در بر میگیرد که در اینجا محل بحث نیست. اخیراً با گسترش مطالعات دین شناسان در زمینههای مختلف، با نوزایی مفاهیم روبرو میشویم. در همین راستا آنها در بین مطالعات خود با مفاهیمی روبرو میشوند که درصدد تبیین آن بر میآیند. از جمله این مفاهیم سنتگرایی و تجددگرایی است. گفته میشود سنتگرایی و تجددگرایی در واقع دو مسلک فکری هستند از این نظر باهم شباهت دارند اما تفاوت عمده این دو موضع آنها نسبت به عقل است. در واقع عقل است که مسلکها را از هم جدا میکند. در عین حال، در بین سنت گرایان اختلافات کمابیش فراوانی وجود دارد ولی در واقع سنت گرایی با استفاده از عقل از بخش کوچکی از جهان هستی خبر میگیرند و برای شناخت بیشتر به سنت روی میآورند یعنی عقل در کنار سنت. البته این در کنار هم بودن به معنای قرار گرفتن دو موجودی است که یکی بر دیگری برتری دارد در صورتی که تجدد گرایی به معنای این است که برای شناخت جهان هستی تنها نیازمند عقل هستیم. بدین ترتیب سنتگرایی با عقل و تجددگرایی تنها با عقل سروکار دارد .(ملکیان،1386: 379،380،381).
از جمله کسانی که به مطالعه در بخش سنت گرایی پرداخته فریتیوف شوآن و در بخش تجدد باید از الیاده نام برد که در اینجا به بررسی آراء و نظرات آنها میپردازیم.
4. سنتگرایان
فریتیوف شوآن را میتوان یکی از بزرگترین عرضه کننده آموزههای سنتی در دوران معاصر دانست. اندیشههای او در امتداد آرای رنهگنون و آنانداکوماراسوامی است. محوریترین چیزی که در اکثر نوشته های او وجود دارد، دین است. او دل مشغول مطالعه دین و ادیان است و حقیقت دین به معنای دقیق کلمه و نسبت میان دینهای بسیاری که وجود دارند و داشته، در مقیاس جهانی مورد توجه جدی اوست. نصر این نکته را بیان می کند که کاربرد کلمه دین توسط شوآن را میتوان با عطف توجه به کلمه «سنت» فهمید. برای درک بهتر این مفهوم به طور خلاصه به آن می پردازیم. سنت، مفهوم کلیدی دیگری که شوآن در اغلب آثارش دارد و معمولا در پیوند نزدیک با اصطلاح دین از آن استفاده میکند. سنت به عقیده وی و استادانش نه عرف است و نه عادت. سنت صرفاً آن چیزی نیست که در دورهای از تاریخ یک تمدن خاص مورد اعتقاد بوده و به آن عمل میشده است بلکه حقیقتی فوق صوری است. به عبارتی سنت، همه آن چیزهایی است که اصلشان در سپهر الهی است و در وحی به عامترین معنای آن تعیین شده است. بنابراین نه تنها در نسبت با مابعدالطبیعه و دین چنین کاربردی از این اصطلاح وجود دارد بلکه در هنر سنتی، ساختار اجتماعی سنتی و علوم سنتی نیز چنین کاربردی وجود دارد. بنابراین برای فهم عمیق پیام شوآن، رسیدن به شناخت روشنی از معنی اصطلاح سنتی و مصادیق آن ضروری است. آنچه که نصر از بررسی آثار شوآن بدست میآورد نشان میدهد که شوآن اول و قبل هر چیز یک شارح و مفسر مفاهیم سنتی است و میخواهد با این عنوان شناخته شود. لذا هم شرح و ایضای وی از دین، مابعد الطبیعه، هنر و جز اینها نقد و انتقاد او از دنیای مدرن و ناهنجاریها و نقایص آن، بر پایه معنای سنت استوار است. شوآن نه فقط درباره وجود متفاوت امور انسانی و الهی در پرتو سنت مطلب مینویسد بلکه فلسفه، هنر، علم، ساختارهای اجتماعی و سایر اندیشهها و اعمال مربوط با ورود انسان را در پرتو آن حقیقتی که همۀ
سنتها تجلیات آن هستند، مورد نقادی قرار میدهد. او از هر آنچه در مقام شارح، مفسر و منتقد مینویسد، سنتی است.(نصر،1382: 33،34،35).
شوآن در بحث ساختارهای اجتماعی به طور مفصل بحث کرده است. تعریفی که از کاست ارایه میدهد بیان کننده تسلط کامل او حول این محور است. وی میگوید: کاست در معنی معنوی همان قانون یا دهَرمه حاکم بر دسته خاصی از آدمیان بر وفق صلاحیتهای آنان است. در این معنی و فقط در این معنی است که بهگودگیتا گوید: برای هر کس قانون عمل خود او هرچند ناقص باشد بهتراست از قانون دیگری، حتی اگر به طور کامل اجرا گردد. انسان با قانون خود هلاک شود بهتر است از قانون دیگری. تبعیت از قانون دیگری خطرناک است . از نظر او کاست مرکز ثقل نفس فردی است. رده افراطی پاریا(پایین ترین طبقه در هند)، فاقد مرکز است و لذا در محیط دایره به نحو مقلوب زندگی میکند. اگر او به تخطی از قانون میگراید به اعتباری بدان علت است که تخطی از قانون مرکزی را که خود فاقد آن است، به او میبخشد و در نتیجه او را به نحو موهومی از طبیعت نامتعین خویش آزاد میکند. به زعم او نظام اجتماعی هندو، از تفاوتهای روحی یا عقلی بر میخیزد و در عین حال ردههایی پدید میآورد که پیش از پیش از یکدیگر متمایزند. این امر، واقعیتی غیرقابل اجتناب است. همین طور در جایی که براساس سنت کاست وجود ندارد، این نظرگاه، نه فقط از غیاب واقعی تمایز میان افراد ناشی میشود، بلکه همچنین آن عدم تمایز را فعلیت میبخشد یعنی به اعتباری آنچه را که در نظرگاه مقابل باعث پیدایی نظام کاست شده است، از میان میبرد. (شوآن،1388: 17،16، 43).
5. متجددین:
قبل از اینکه به توضیح دیدگاه متجددین نسبت به نظام طبقاتی بپردازیم، لازم است ابتدا اندکی مفهوم متجدد یا بهتر است بگوییم انسان متجدد را بررسی کنیم. میگویند که انسان متجدد دارای ویژگیهایی است که از طریق آن شناخته میشود. موجودی که با مدرن بودن و متجدد بودن توصیف میشود اولاً و بالذات انسان است. آن هم فردی که تقریبا از پانصد سال پیش به این سو ابتدا در اروپای غربی و سپس در آمریکای شمالی بتدریج در سراسر جهان در حال پدید آمدن بوده. پس تجدد وصف فرد انسانی است نه فرد دیگری. البته گفته میشود به اعتبار افراد انسانی، گاهی به جوامع هم چنین صفتی اطلاق میشود، حتی به همین اعتبار تمدنها و حتی دورههای تاریخی را هم متجدد مینامند. بنابران هرگاه جامعه یا تمدنی را متجدد بنامند این نامگذاری به اعتبار افرادی است که جوامع و تمدنها را میسازند و در آن زیست میکنند. حال اینکه انسان که از قرن پانزدهم میلادی شروع به پدید آمدن کرده است چه ویژگیهایی دارد که نسبت به انسانهای دیگر متمایز شده است، جای بحث دارد که در اینجا مجال نیست.(ملکیان:40)
بوجود آمدن انسان متجدد، بررسیها و پژوهشهایی را در پیش داشته است و همواره مورد توجه قرار گرفته است. از بحثها مرتبط با آنها نظام طبقاتی است که متجددین دیدگاههای مختلفی نسبت به آن ارایه کردهاند. از جمله این افراد میرچا الیاده است. او دین شناس بزرگ معاصر و خالق آثار مهم و فراوانی در حوزه دین پژوهی است. نوع دیدگاهها و کثرت آثارش، توجه دین پژوهان را به او معطوف ساخته است. طوری که آثار و نظریات او از جهات مختلف مورد بحث، نقد و چالش قرار گرفته و بخش مهمی از این نقدها متوجه روش شناسی اوست.(زروانی،1382: 29).
با توجه به اینکه وی برای تکمیل مطالعاتش از نزدیک به بررسی جوامع پرداخته است، مطالعاتش میتواند جوابگوی بسیاری از پرسشهای اجتماعی باشد. از جمله بررسیهای او در باب ساختار اجتماعی جوامع هندی یا به تعبیر دیگر کاست است که به خوبی میتوان تأثیرات قبایل نسبت به دیگری، مشاهده کرد. وی در دایره المعارف خود مدخلی را به این موضوع اختصاص داده است. آنچه او بیان میکند نشان دهنده مشاهدات و مطالعات دقیق است که با تیزبینی خاصی آن را انجام داده است. او میگوید:جامعه سنتی هند الگوی چهار گانه طبقاتی را (که در زبان سانسکریت ورنه نام دارد ) میپذیرد که این طبقات به وسیله ملاک درون همسری و برون همسری شناخته میشوند. به اعتقاد وی پایه و اساس قبایل مختلف، که گاهی زیر طبقه نامیده میشود، افسانهای مشترک است. در ادامه او به توضیح گروههای خارج از نظام طبقاتی میپردازد که قبلا آنها را کاست پایین یا نجس مینامیدند. او میگوید: در هند برای این طبقه اصطلاح کاندلا candela،باریجان barijan (اصطلاحی که گاندی وضع کرد ) و نیز پاریا paria به کار میرود. امروزه طبقات پایین

مطلب مشابه :  پایان نامه با کلید واژگانجبران خسارت، حمل و نقل، حل و فصل اختلافات