بنا به دلایلی متفاوت، کاستی‌های موجود در علم اقتصادِ سنتی، مشکلاتی را در کشورهای توسعه‌یافته ایجاد کرده است؛ کاستی‌هایی همچون تمایل موروثی به جدا کردن مقوله برابری از مقوله بهره‌وری یا ساده‌اندیشیِ تحلیل‌هایی که تنها با مفاهیمِ ثروت و درآمد انجام‌شده‌اند.‌ البته این کاستی‌ها، بیش از مشکلاتی که در کشورهای توسعه‌یافته ایجاد کرده، ‌به رویکردی سطحی درباره مسئله توسعه در کشورهای توسعه‌نیافته منجر شده است. درواقع، این کاستی‌ها باعث شده است که از پژوهش‌های عمیق درباره مسائل واقعی جلوگیری شود.

این اتفاق، به این دلایل رخ‌داده است: اولاً، در کشورهای توسعه‌نیافته، بهره‌وریِ بیشتر و برابریِ بیشتر، حتی بیش از کشورهای توسعه‌یافته، به هم

وابسته‌اند. ثانیاً، اصلاحات موفق در این کشورها، چه برای دستیابی به بهره‌وری بیشتر و چه برای رسیدن به برابری بیشتر، باید تحولاتی بنیادین را در همه عوامل غیراقتصادی‌ موجب شود؛ عواملی که معمولاً در تحلیل‌های اقتصادی، آن‌ها را در نظر نمی‌گیرند‌. کشورهای توسعه‌نیافته، در دورانی طولانی، راکد و ساکن بوده‌اند و درراه توسعه آن‌ها، این عوامل موانع بسیار محکمی برپا می‌کنند. ‌‌‌‌‌(تودارو مایکل،فرجادی،غلام علی،1370)

درواقع، توزیعِ دوباره درآمدهای پولی، به‌خصوص در کشورهای بسیار فقیر، آن‌چنان مهم نیست و ممکن است اثر مطلوبی هم نداشته باشد‌؛ چون تعداد ثروتمندان کم است و چون گرفتن مالیات بیشتر از ثروتمندان بسیار مشکل است؛ زیرا خودداری از پرداخت مالیات و فرار مالیاتی، در بین عموم مردم بسیار رایج است.

از این‌ها که بگذریم، آنچه توده‌های فقیر نیاز دارند، پولی هنگفت است. توزیع چنین پولی، معمولاً تورم را در پی دارد و تورم، قطعاً به ضرر فُقراست‌. آن‌ها نیازمند تغییرات بنیادین در وضع زندگی و کارشان هستند‌. مسئله مهم این است که غالباً، چنین تغییراتی باید هم‌ بهره‌وری را بیفزاید و هم برابری را بیشتر کند. این دو هدف بسیار درهم‌تنیده‌اند و در این‌ زمینه، به چند حیطه مهم باید توجه کرد.

مطلب مشابه : 

در کشاورزی، رابطه انسان با زمین باید تغییر کند.

برای اینکه انسان توانایی کار بیشتر و مؤثرتر پیدا کند، باید امکان‌ها و مشوق‌هایی فراهم کرد تا درآمدها افزایش یابد و از همه منابع موجود و اول‌ازهمه، از نیروی کار انسان، در جهت ارتقای زمین استفاده شود. به‌علاوه، لازم است اصلاحات ارضی و اجاره‌داری که به‌تناسب اوضاع و بسترهای مختلف، اَشکال متفاوتی به خود می‌گیرد، با اصلاحات کمکی کامل شود تا برای ترویج کشاورزی، اعتبارات و خدمات و… تخصیص یابد. البته معلوم شده است که بدون اصلاحات زیربنایی‌ در مالکیت زمین، چنین کوشش‌هایی برای «توسعه اجتماعی» اثری ندارد. این تلاش‌ها تاکنون روشی برای فرار از اصلاحات ارضی بوده‌ و علت شکست آن‌ها نیز همین بوده است.

برای ایجاد برابری بیشتر و ایجاد ظرفیت بهره‌وری بیشتر، اصلاح نظام آموزشی نیز مهم است. اصلاح آموزشیِ حقیقتاً مؤثر، باید هدفی فراتر از صِرف فرستادن کودکان و جوانان به مدرسه داشته باشد. به همراه

روش تدریس و محتوای درسی، باید کل نظام آموزشی نیز تغییر کند؛ به‌گونه‌ای که بتوانیم تأثیر آن را بر قشربندیِ‌ اقتصادی و اجتماعیِ نابرابر احساس کنیم. آموزش بزرگ‌سالان باید جزء اولویت‌های بسیار مهم باشد. در بسیاری از کشورهای توسعه‌نیافته، نظام آموزشی موروثی، تنها به گسترش شکاف‌هایی کمک می‌کند که بیشتر، طبقه‌های مسلطِ اجتماع ایجاد کرده‌اند.

این نظام‌های آموزشی حتی با توصیه‌ و تشویق‌های کشورهای توسعه‌یافته، به‌ندرت تغییر می‌کند‌. این نظام‌‌ها، اساساً ضد توسعه‌اند، تااندازه‌ای به این دلیل که از تبعیض در کار یدی حمایت می‌کنند. البته این، تنها دلیل نیست.‌ رشد ناگهانی جمعیت در کشوری توسعه‌نیافته، افزایش نابرابری‌ها را سرعت می‌دهد و هم‌زمان، جلوی رشد و توسعه را می‌گیرد. جمع‌بندی من این است: برای اینکه سیاست‌های مهار جمعیت، در بین توده‌ها موفق شود، ‌باید بسته اصلاحاتیِ کاملی را ارائه کنند که حسِ زندگی در جامعه‌ای پویا را به مردم ببخشد؛ همان جامعه‌ای که مدام، برای‌ بهبود سرنوشت‌ آنان، فرصت‌هایی را در اختیارشان می‌گذارد.

مطلب مشابه :  پایان نامه ارشد:بررسی جرایم ولگردی و تکدی گری

کشورهای توسعه‌نیافته معمولاً «دولت‌هایی سُست»[1] هستند که در قانون‌گذاری و اجرای قانون، ضعف‌های جدی دارند. در چنین جامعه‌هایی‌، بی‌قیدی و بی‌بندوباری به همه لایه‌های اجتماعی و اقتصادی سرایت کرده است و فقط کسانی‌ از فقدان نظم اجتماعی در محیط، به‌طور کامل سوءاستفاده می‌کنند که قدرت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی دارند؛ بنابراین، مبارزه با دولت‌های سُست، برای رسیدن به برابری بیشتر، در اولویت کامل است؛ به‌خصوص مبارزه با فساد که ظاهراً همه‌جا در حال افزایش است. نمی‌توان انکار کرد که چنین کمبودها و کاستی‌ها در نظم اجتماعی، جلوی پیشرفت اقتصادی را سد می‌کند‌‌‌.

اقتصاددانان متعارف که عادت دارند درباره «عوامل اقتصادی» و باز توزیع مجموع درآمد‌های پولی بیندیشند تا همین اواخر، علاقه چندانی نشان نمی‌دادند به این نوع از اصلاحات اجتماعی و روشی که طبق آن‌ها، بهره‌وری و بر ابرسازی فرصت‌ها برای همیشه، به هم تنیده شده‌ است. به همین دلیل، این اقتصاددانان از ‌ قشر نخبه‌ای راضی بودند که قدرت را در اغلب کشورهای توسعه‌نیافته در دست دارد. همان

نخبگانی که به اصلاح بنیادی جامعه خود چندان علاقه‌مند نیست؛ زیرا در آن، جایگاهی مرفه دارند.