نوامبر 25, 2020

موضوع بررسی مقایسه ای نقش نخبگان سیاسی در جهت گیری سیاست خارجی …

1 min read

Colorful wooden direction arrow signs on a wooden pole

نخبگان، اشخاص و گروه هایی هستند که در نتیجه قدرتی که به دست می آورند و تأثیری که بر جای می گذارند، یا به وسیله تصمیماتی که اتخاذ می نمایند و یا به وسیله ی ایده ها، احساسات و یا هیجاناتی که به وجود می آورند، در کنش تاریخی جامعه ای مؤثر واقع می شوند. (گی روشه، ۱۳۷۰، ۱۵۳) و این تعریف نسبتاً با مفهوم نخبگان مصطلح در جامعه شناسی معاصر مطابقت می نماید.
۲-۵ انواع نخبگان:
گی روشه نخبگان را بر اساس دو ملاک اقتدار و نفوذ به شش گروه تقسیم می نماید:
۲-۵-۱ نخبگان سنتی و مذهبی:
این دسته از نخبگان از اقتدار و یا نفوذی برخوردارند که ناشی از ساخت های اجتماعی، ایده ها و اعتقاداتی است که ریشه در گذشته ای دور دارند. از این رو، تمام نخبگان آریستوکراستیک، نخبگان سنتی محسوب می شوند زیرا اعتبار عناوین اشراف، با نژاد و اصل و نسب رابطه دارد. همچنین می توان نخبگان مذهبی را تا حدی نخبگان سنتی قلمداد کرد زیرا اقتدار یا نفوذ آنها مبتنی بر احترام نسبت به بعضی از حقایق است که در زمان های پیشین بر انسان ها آشکار شده است.
۲-۵-۲ نخبگان تکنوکراتیک:
این طبقه از نخبگان منتسب به ساختی رسمی یا اداری هستند. اقتدار آن ها بر اساس دوگانه ای استوار است. اول آنکه نخبگان مزبور بر اساس قوانینی موضوعه، شناخته شده و رایج انتخاب شده اند. دوم آن که، این انتخاب به دلیل دارا بودن برخی صلاحیت ها و قابلیت ها صورت گرفته است. در حقیقت، نخبگان تکنوکراتیک متشکل از قشر برتر مدیرانی است که می توان آن را در دولت، در آژانس های دولتی، در اتحادیه های صنعتی یا مالی و غیره پیدا کرد.
۲-۵-۳ نخبگان مالکیت:
نخبگان مالکیت به دلیل ثروت و اموالی که دارند از نوعی اقتدار یا نفوذ برخوردار می شوند. توانایی مالی این دسته از نخبگان به آنها این امکان را می دهد که بر روی سایر نخبگان سنتی و یا تکنوکراتیک فشارهایی وارد سازندو در نتیجه برای خود قدرت اجتماعی کسب نمایند. به بیان دیگر، گروه نخبگان مالکیت یا نخبگان اقتصادی می توانند بر زندگی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی جامعه اثر بگذارند و در نتیجه باعث ایجاد تغییراتی در سطح سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شوند و یا برعکس از انجام تغییرات جلوگیری کنند.
۲-۵-۴ نخبگان کاریزماتیک:
نخبگانی هستند که معجزات و یا خصوصیات خارق العاده ای به آنان نسبت داده می شود. اقتدار و نفوذی که این نخبگان از آن برخوردارند، مستقیماً با شخصیت آنان سر و کار دارد و به پست و ثروت آنان مربوط نمی شود. گاهی اتفاق می افتد که قدرت فوق العاده معنوی یک رهبر کاریزماتیک به تمام کسانی که پیرامون وی قرار دارند، منتقل می شود.
۲-۵-۵ نخبگان ایدئولوژیکی:
این نخبگان اشخاص یا گرو هایی هستند که در اطراف ایدئولوژی معینی متشکل گردیده و یا در به وجود آوردن ایدئولوژی خاصی سهیم اند. این دسته از نخبگان نیز همانند نخبگان کاریزماتیک لزوماً جزئی از نخبگان خاص نیستند. این ها می توانند نخبگان صاحب نفوذ ولی بدون اقتدار و حاکمیت رسمس باشند. در این مورد می توان به نخبگان مخالفی اشاره کرد که قدرت حاکم را نفی نموده و یا مورد اعتراض قرار می دهند. نخبگان ایدئولوژیک، اغلب گروه هایی هستند که دگرکونی های ساختی آینده را سبب می شوند و موجب جهت گیری مجددی از کنش تاریخی می گردند. در واقع نو آورترین و مترقی ترین نخبگان را می توان در میا نخبگان ایدئولوژیکی جستجو کرد هر چند که فاقد پست های حاکمیت باشند.
۲-۵-۶ نخبگان سمبلیک:
اغلب نخبگان دارای خصوصیت سمبلیک هستند. ارزش ها، ایده ها و سمبول های وضعیت موجود در رهبران سیاسی تبلور پیدا می کند و در این میان، رهبران ایدئولوژیک بهتر می توانند خصوصیت سمبلیک را به خود بگیرند. با وجود این، بعضی نخبگان را می تولن مشخص نمود که نقش آنها به صورت بارزتری سمبولیک است. برای مثال، هنرمندان مردمی نمونه ای از این نخبگان هستند و یا می توان از ورزشکاران حرفه ای نیز سخن به میان آورد زیرا هنرمندان سمبل عشق و خلاقیت اند و ورزشکاران سمبل شجاعت، جوانمردی و مهارت هستند. (گی روشه ، ۱۳۷۰، ۱۶۱_۱۷۲)
۲-۶ اصول مشترک بنیانگذاران نخبه گرایی:
واکنش نسبت به اندیشه های مارکس، زمینه ساز نظریه های نخبه گرایی و جامعه شناسی نخبگان سیاسی بوده است. نظریه های نخبه گرایی و نظریات طبقات اجتماعی همتای یکدیگر نیستند، اما می توان نخبه گرایی را به صورت بهینه و تکمیلی طبقات اجتماعی مارکس به شمار آورد. نظریه ی نخبه گرایی بر پایه ی تفکیک دو سطح نخبگان و توده ها استوار است و و سه رهیافت مشخص دارد: رهیافت اول متعلق به پاره تو است که نخبگان را بیشتر از منظر روانشناسی بررسی می کند و گردش مستمر نخبگان موجب تعادل در سیستم اجتماعی می شود. موسکا از حیث جامعه شناسی به تحلیل نخبگان می پردازد. وی با تبیین نظریه ی اقلیت حاکم به این گذاره مهم دست می یابد که گروه نخبگان کاملاً متجانس نیست و خود مبتنی بر سلسله مراتب است، یعنی همواره یک هسته ی رهبری در بین گروه نخبگان وجود دارد و در واقع می توان این هسته ی مرکزی را نوعی «نخبه ی برتر در درون نخبگان» محسوب داشت. (گی روشه، ، ۱۳۷۰، ۱۴۷) سومین رهیافت متعلق به میشلز است که دو بعد روانشناسی و جامعه شناسی را ادغام نمود.
در مجموع، نظریه پردازان نخبه گرایی برای تحلیل نخبگان حاکم از مفروضات زیر بهره برده اند:
علم سیاست و جامعه شناسی، علمی پوزیتویستی است که عینیت پذیر است و به توصیف و تبیین حقایق اجتماعی پرداخته و با در نظر گرفتن حقایق گذشته، فرضیه های محتمل درباره ی آینده را ارئه می کند. این علم مانند سایر علوم طبیعی، آموزه های خود را از طریق حقایق در دسترس، برای هر مشاهده گری قابل آزمون می داند.
نظریه پردازان الیتیسم فرض را بر این قرار می دهند که مبارزه بر سر کسب قدرت، زندگی سیاسی را توصیف می کند. از این رو، سیاست در برگیرنده ی منازعه و سلطه است و خشونت و حیله دو رکن اساسی آن به شمار می روند. بنابراین، بازیگران سیاسی اغلب قدرت را به عنوان یک هدف می نگرند و نه وسیله ای برای دستیابی به اهداف دیگر. به عقیده ی نخبه گرایان، حمایت رهبران سیاسی از آرمان های اخلاقی معمولاً برای نقاب افکندن بر سر مبارزه ی خودشان به منظور حفظ سلطه بر دیگران صورت می گیرد. از طرف دیگر، خشونت برای حفظ اقتدار سیاسی در دراز مدت مناسب نیست و عنصر دیگری لازم می آید و آن تدبیر نخبگان و محاسبه گری آنان یا به تعبیری حیله گری است. و این رکن اساسی می تواند کمبود های ابزار خشونت جهت همبستگی اجتماعی را جبران کند.
بر اساس تحلیل نخبه گرایان، تقسیم جامعه میان حاکم و محکوم، وجه مشترک همه ی جوامع می باشد. و فرقی نمی کند به اینکه ساختار حکومتی جامعه ای دموکراتیک باشد یا اینکه شکل دیگری داشته باشد. زیرا در هر صورتی، حکومت نخبگان مورد مطالعه قرار می گیرد.
مفروض سوم نخبه گرایان را باید در ماهیت تغییرات اجتماعی جستجو کرد. در نظر آنان، هر گونه تغییر اجتماعی به ویژه انقلابات، تغییر در ترکیب گروه نخبه را محتمل می سازد، به بیان دیگر، همواره ملازمه ای بین تغییرات اجتماعی و تغییر در ترکیب نخبگان جدید وجود دارد.
در تحلیل نخبه گرایان، فرض بر این بوده است که در حکومت نخبگان، دموکراسی به معنی مشارکت گسترده توده ها در سیستم سیاسی وجود ندارد. آن ها معتقدند که چنان کنترل پوپولیستی حتی اگر رضایت بخش هم باشد، امکان پذیر نخواهد بود. در واقع، آنچه که جنبه های ضروری دموکراسی سیاسی رادر تئوری نخبگان حاکم تدئین می کند همان رقابت میان نخبگان سازمان یافته و دسترسی آزادانه به ساختار قدرت نخبگان است.
۲-۷ سابقه ی تاریخی سیاست خارجی:
در گذشته، سیاست خارجی «ورزش پادشاهان» نامیده می شد و حوزه ای انحصاری در اختیار پادشاه یا رئیس کشور بود تا به هر شکل که بخواهد آن را پیش ببرد و هم زمان سیاست خارجی در امتداد سیاست نظامی کشور ها قرار می گرفت. پس از نشست های وستفالیایی در سال ۱۶۴۸ و ایجاد نظام دولت_ملت به تدریج سییاست خارجی به مفهوم مدرن آن نیز شکل گرفت. در طول تاریخ، اندیشه ها و مکاتب جدید به وجود آمد که هر کدام در صحنه ی روابط بین الملل نظریه و رفتار خاص خود را تجویز می کرد. ( صدقی، ۱۳۹۲؛ ۱۹ ) هدایت سیاست خارجی یکی از مهم ترین دغدغه های هر حکومتی است. زیرا مدیریت آن در بقا، فنا، اعتلا و تنزل جایگاه دولت ها نقش بسزایی دارد. در تاریخ هر کشوری برهه های حساسی وجود دارد که نحوه ی رویکرد رهبران به سیاست خارجی، زمینه های انحطاط یا اعتلای آن ها را فراهم کرده است. می توان گفت که هر کشوری که خواهان دستیابی به موفقیت هایی در زمینه های اقتصادی، نظامی و سیاسی باشد باید سیاست خارجی فعالی داشته باشد و سعی نماید میزان تعاملات بین المللی خویش را بالا ببرد. حوادث تاریخی نشان داده اند که کشور هایی که از سیاست ناپیوستگی به صورت فعال در رفتار های سیاست خارجی خویش بهره برده اند بیشترین میزان موفقیت را داشته اند.
با توجه به گسترش روز افزون ارتباطات بین المللی و اهمیت فزاینده ی روابط خارجی کشور ها حوزه ی فعالیت و قلمرو خارجی آنچنان توسعه یافته است که ضرورت دارد ابتدا تعریف روشن و مناسبی از سیاست خارجی داشته و حدّ و مرز آن را مشخص نماییم .
سیاست خارجی عبارت است از: «مجموعه ی خط و مشی ها ، تدابیر، روش ها و انتخاب مواضعی است که یک دولت در برخورد با امور و مسائل خارجی در چهار چوب اهداف کلی حاکم بر نظام سیاسی اعمال می نماید.» به عبارت دیگر سیاست خارجی بازتاب اهداف و سیاست های یک دولت در صحنه ی روابط بین الملل و در ارتباط با سایر دولت ها، جوامع و سازمان های بین المللی، نهضت ها، افراد بیگانه و حوادث و اتفات جهانی می باشد .
بنا بر تعریف فوق سیاست خارجی هر کشور شامل دو قسمت مجزا می باشد :
الف _ اهداف ملی که هر کشوری در صحنه ی بین الملل تعقیب و در صدد تحصیل آن ها می باشد .
ب _ سیاست ها و روش هایی که برای رسیدن به اهداف مزبور اتخاذ و اعمال می شود .
بنابر این نقطه ی آغاز در سیاست گذاری خارجی هر کشوری، نیاز ها و آرمان هایی می باشد که به عنوان اهداف ملی بیان و برای تحقق و تأمین ان ها تلاش می گردد. (محمدی ، ۱۳۷۷ ، ۱۷_۱۸)
سیاست خارجی برآیند اقتدارگرایانه ی تخصیص ارزش ها در برخورد با یکدیگر است که یک واحد سیاسی از مجموعه ی توانایی ها و قابلیت هایش جهت افزایش بهره وری هنجار ها و معیار های مطلوب در بعد خارجی استفاده می کند. بعد خارجی معمولاً می تواند در سه سطح ارتباط بین دولت ها، ملت ها و سازمان های بین المللی بروز نماید. بررسی سیاست خارجی کشورها معمولاً با تأکید بر مؤلفه های متعددی انجام می گیرد. نخبه گرایان بر این اعتقاد می باشند که تغییر در چهره ی شخصیت های سیاسی و مقامات اجرایی هر کشور، زمینه را برای دگرگونی در رفتار سیاست خارجی، واحد های سیاسی به وجود می آورد.
نگرش دیگری که در تحلیل سیاست خارجی مورد توجه قرار می گیرد، مبنای قالب های فرهنگی و تاریخی می باشد. به این ترتیب، هر یک از مقامات اجرایی و کسانی که قدرت سیاسی را به دست می گیرند، رفتار سیاسی و جهت گیری سیاسی خود را بر اساس بنیان های تاریخی و تمدنی پیگیری می کنند. در این روند، تاریخ و فرهنگ سیاسی را می توان به عنوان اصلی ترین نمادهای رفتار زمامداران دانست. بر اساس نگرش تاریخی فرهنگی به سیاست خارجی، هر کشوری بر مبنای بنیان های تاریخی خود و تجارب محیطی به رفتار سیاسی مبادرت می ورزد. بر اساس آموزه های ناشی از تجارب تاریخی و همچنین بنیان های فرهنگی که ایجاد شده است، به رفتار سیاسی و کنش های سیاست خارجی مبادرت می ورزند. در این ارتباط نخبگان سیاسی هیچ گونه نقش تعیین کننده ای در رفتار سیاست خارجی ندارند. آنان ناچارند تا الگوهایی را به کار گیرند که مبتنی بر «ادراک محیطی» باشد. (قوام ،۱۳۸۴، ۱۱۱_۱۲۲)
سیاست خارجی، سیاست بینالملل و روابط بینالملل:
بین این سه واژه تفاوت وجود دارد، و این تمایز به‌طورکلی به تفاوت میان هدفها و اقدامات (تصمیمات و خط مشیها) یک دولت یا دولتها، و کنشهای متقابل میان دو یا چند دولت ارتباط پیدا میکند. اگر در تحلیل خود به اقدامات یک دولت در قبال محیط خارج و شرایط معمولا داخلی مؤثر در تعیین اقدامات مزبور بپردازیم اساساً به سیاست خارجی توجه کردهایم. اما اگر به آن اقدامات فقط به منزله‌ی جنبه‌ای از الگوی اقدامات یک دولت و واکنشها یا پاسخهای دیگران بپردازیم، به سیاست بین‌الملل یا روندهای کنش متقابل دو یا چند دولت می‌نگریم. و اصطلاح روابط بینالملل به‌صورت متمایز از سیاست بینالملل و سیاست خارجی، میتواند به همهی شکلهای دولتی و غیر دولتی کنش متقابل اعضای جوامع مختلف اطلاق شود. مطالعهی روابط بینالملل دربر گیرندهی تحلیل سیاستهای خارجی یا روندهای سیاسی میان ملتها نیز هست. (هالستی، ۱۳۷۳، ۳۳_۳۱ )
۲-۸ انواع جهت گیری های سیاست خارجی:
در مطالعه و بررسی روند تصمیم گیری و اجرایی سیاست خارجی همواره با دو محیط داخلی و بین المللی مواجه ایم که هر یک به نحوی بر سیاست خارجی تاثیر می گذارند.
منابع خارجی ماهیت و ساختار نظام بین الملل، خصوصیات واحد های سیاسی تشکیل دهنده ی آن، توانایی واحد های سیاسی در تعاملات بین المللی و میزان تاثیر گذاری بر یکدیگر را در بر می گیرد. از عوامل مهم داخلی تاثیر گذار بر سیاست خارجی باید به منابع حکومتی، اجتماعی، شخصیتی و سازمانی اشاره کرد که هر یک از آنها در جهت گیری سیاست خارجی، توانایی ایجاد وحدت ملی، تامین امنیت نقش دارند. البته تجارب تاریخی نشان می دهد که کشورهای به اصطلاح در حال توسعه از دگرگونی های نظام بین الملل تأثیر پذیری بیشتری دارند تا شرایط داخلی. (ازغندی، ۱۳۸۱، ۵۱ ) هر یک از این عوامل ذکر شده مشخص می نمایند که یک کشور که جهت گیری سیاست خارجی را بر گزیند. در منابع متعدد بیشتر چهار نوع جهت گیری سیاست خارجی ذکر شده است که به شرح آن ها می پردازیم.
۲-۸-۱ انزوا طلبی:
استراتژی انزواطلبی بر آن است که مراودات دیپلماتیک، اقتصادی، فرهنگی و نظامی با سایر واحدهای سیاسی را به حداقل کاهش دهد. معمولاً در قالب استراتژی بلند دامنهی حفظ وضع موجود طرح و اجرا می‌شود. پذیرش این استراتژی علاوه بر عوامل داخلی مبتنی بر عوامل خارجی نیز هست. دولتی میتواند به این استراتژی متعهد شود که به لحاظ جغرافیایی و از لحاظ کارکردی دور از مناقشات و بحرانهای بینالمللی باشد. در کلیترین تعبیر، اصطلاح «انزواطلبی» به معنی پرهیز از درگیر شدن در امور بین المللی است و این عدم درگیری به معنای قطع روابط با خارج نیست بلکه به معنای عدم درگیری در امور است. (احمدیان، ۱۳۸۶، ۷۲) اتخاذ استراتژی انزواطلبی در گذشته به سبب محدود بودن حجم تعاملات، خودبسندگی نسبی دولتها، موقعیت خاص ژئوپلیتیک و ارتباطات ضعیف بین‌المللی، به مراتب از ادامهی این جهتگیری در آغاز قرن بیست و یکم آسانتر بوده است. ضمنا در اختیار نداشتن قدرت و توانایی کافی برای تاثیرگذاری بر سیاست بینالملل، سبب میشد دولتها، تحقق آرمانها و اهداف خویش را نه در افقهای دور دست سیاست بینالمللی، بلکه در محدودهی جغرافیایی معین جستجو کنند. مسلما با تحولاتی شگرفی که اینک در عرصهی روابط بینالملل پدید آمده است، از جمله؛ کم رنگ شدن دولت- ملت، وابستگی متقابل کشورها، ارتباطات بینالمللی، قدرتهای غیر دولتی مثل شرکتهای چند ملیتی و NGOهای بینالمللی، سازمانهای مداخلهکننده در امور کشورها و در آخر نیازمند بودن کشورها، دیگر این امکان وجود ندارد که دولتی به جهتگیری مزبور روی آورد و بتواند آسیب پذیری خود را به حداقل برساند. (قوام، ۱۳۷۸، ۲۳۴)
۲-۸-۲ بی طرفی:
بر اساس یک تعریف سنتی، دولت بی طرف دولتی است که استقلال سیاسی و تمامیت ارضی آن بر اساس یک توافق دسته جمعی توسط قدرت های بزرگ تضمین شده باشد، مشروط بر اینکه دولت مزبور از نیروی نظامی خود، مگر در حالتی که جنبه ی تدافعی داشته باشد علیه دیگران استفاده نکند. دولت بی طرف نباید به اتحادیه های نظامی بپیوندد و نیز نباید پایگاه های نظامی در اختیار دیگران قرار دهد.

یک مطلب دیگر:   موضوع بررسی مقایسه ای نقش نخبگان سیاسی در جهت گیری سیاست خارجی جمهوری اسلامی ...

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  ۴۰y.ir  مراجعه نمایید.

Copyright © All rights reserved. | Newsphere by AF themes.