موضوع بررسی مقایسه ای نقش نخبگان سیاسی در جهت گیری سیاست خارجی جمهوری اسلامی  …
Business man young entrepreneur writing some new project calculations on gray wall

موضوع بررسی مقایسه ای نقش نخبگان سیاسی در جهت گیری سیاست خارجی جمهوری اسلامی …

۲-۱۵-۱-۱ پاره تو و پدیده ی گردش نخبگان:
هسته ی مرکزی اندیشه های پاره تو را پدیده ای به نام «گردش نخبگان» تشکیل می دهد. می توان گفت که پدیده ی گردش نخبگان به سنت جامعه شناسی سیاسی حیاتی نو بخشید و مسائلی از قبیل ترکیب گروه نخبگان، کنش درونی آنها و مشکلات ناشی از ارتباط میان نخبگان و توده ها را مطرح کرد.
در نگرش پاره تو، نخبگان قدرت، موقعیت برتر خود را در اثر تحجّر، شکست در تجدید نیرو و عضو گیری از توده ها از دست داده و این امکان وجود دارد که به وسیله ی نخبگان مخالف نیرومندی کنار گذاشته شوند که این فرایند را گردش نخبگان می نامند و در تمام سطوح جامعه اعم از دزدان و دولتمردان رخ می دهد. هر چند به موجب این فرایند جامعه با یک نوع تنش مداوم روبرو می شود، اما به طور کلی اشکال اجتماعی تحت تاثیر قرار نگرفته و واقعیت حکمرانی و سلطه ی الیت به عنوان اصل ثابتی باقی می ماند. در این میان خصیصه ی ثابت توده ها در فرایند گردش نخبگان، تزلزل در هدف و انفعال پذیری است، به طوری که هیچ گونه تمایلی برای رهبری از خود نشان نمی دهند. بنابر این توده ها، هیچ گونه ظرفیت سازمانی نداشته و همواره ابزار های انفعال پذیری خود را د مبارزه ی قدرت حفظ می کنند.
به نظر پاره تو، تنها در جموامع کاملا باز و با تحرک اجتماعی کامل می توان زمینه را برای رقابت آزاد افراد فراهم دید، به طوری که هر فردی می تواند بدون هیچ مانعی بر اساس استعداد های خویش در سطح بالایی قرار بگیرد. اما واقععیت خارجی شاید این گونه نباشد و معمولاً موانعی، گردش آزاد افراد را مختل می سازد. باز دارنده هایی مانند ثروت موروثی و پیوند های خانوادگی از گردش آزادانه ی افراد در مراتب جامعه جلوگیری می کنند. از این رو پاره تو تاریخ را «گورستان اشراف سالاری ها»[۹] توصیف می کند. وی میان گردش ناقص و گردش کامل نخبگان تمایز قائل شده است. و کمال تحرک اجتماعی را در گردش کامل نخبگان جستجو می کند. تحرک اجتماعی در اندیشه ی پاره تو دو کن دارد: رکن اول، ورود اقشار شایسته ی پایینی به سطوح بالایی جامعه است. رکن دوم، ظهور نخبگان جدید است. بنابراین، اگر فقط رکن اول تحرک اجتماعی را در جامعه داشته باشیم، گردش نخبگان ناقص خواهد بود اما هنگامی که رکن دوم تحرک اجتماعی (ظهور نخبگان جدید) تحقّق یابد، پدیده ی گردش نخبگان مسیر کامل خود را طی خواهد نمود. (دیلم صالحی ، ۱۳۸۳، ۲۴) پاره تو با مشاهده ی نتایج عملی دموکراسی نتیجه می گیرد که هیچ چیز عوض نشده است و همچنان اقلیت های ممتاز حکمرانی می کنند. در یک نظام دموکراتیک، باز هم حضور یک گروه نخبه حاکم به چشم می خورد.
۲-۱۵-۲ نظریه ی گائتانو موسکا
موسکا، یکی دیگر از بنیانگذاران نخبه گرایی، «بینش تک علتی تاریخ» را رد می کند برای تبیین رهیافت تاریخی خود، سه نظریه ی مونیستی را مورد شناسایی قرار داده و به تحلیل آن ها می پردازد. این نظریه ها عبارتند از: نظریه ی «اقلیمی»، «نژادی» و «ماتریالیسم اقتصادی». موسکا این نظریه را نه به خاطر خصومت علیه مونیسم، بلکه به دلیل عدم انطباقشان با حقایق و تک خطی ساختن سیر تاریخ بشر رد می کرد. اگرچه هر کدام از این نظریه ها به خصوص نظریه نژادی و اقلیمی در سال های پایانی قرن نوزدهم از شهرت کافی برخوردار بودند، اما شهرت و حتی مقبولیت آن ها در نزد پاره ای از متفکران باعث نشد که موسکا در تحلیل سیر تاریخی جوامع از این نظریه از این نظریه ها کمک بگیرد. یاد آوری این نکته ضروری است که موسکا تاًثیر عناصر مهمی مانند اقلیم، نژاد و شیوه ی تولید را نادیده نمی انگارد، بلکه بر این باور بود که انحصار حوادث تاریخی در یک علت خاص، تصویر رویداد های بشری را تاریک و مبهم جلوه می دهد.
موسکا عقیده داشت یک حقیقت روشن در جوامع کم توسعه یافته تا جوامع پیشرفته ی مدرن صنعتی وجود دارد و آن این است که دو طبقه از مردم در جامعه حضور دارند: طبقه ای که حکومت می کند و طبقهای که بر آن حکومت می شود. طبقه ی نخست که اقلیتی بیش نبوده، همه ی کارکرد های سیاسی را بر عهده داشته و قدرت را در انحصار خود می گیرد و از سود حاصل از قدرت ورزی لذت می برد. اما طبقه ی دوم، اکثریتی را تشکیل داده که به وسیله ی طبقه ی اول کنترل می شود. در اصطلاح موسکا، طبقه ی سیاسی یا نخبگان بالفعل به کسانی اطلاق می شود که تمایل یا قدرت رقابت برای نفوذ بر جمع کثیری را دارند. در تمام جوامع یک اقلیت حاکم، به حکمرانی مشغول هستند و فرقی نمی کند که شکل سیاسی و اجتماعی جامعه فئودالی، سرمایه داری، بردگی، اشتراکی، سلطنتی و یا دموکراسی باشد، چرا که به نظر موسکا، ساختار سیاسی و اجتماعی تغییری در آموزه ی اقلیت ایجاد نمی کند.
در داخل طبقه ی حاکم امکان تمیز میان دو لایه وجود دارد: لا یه ی اول، گروه کوچکی از «رهبران فوقانی»[۱۰]، شامل کسانی است که مهم ترین و کلیدی ترین موقعیت های جامعه را اشغال نموده اند. لایه ی دوم را گروه بزرگتری به نام «نخبگان فرعی»[۱۱] تشکیل می دهند، به طوری که که در بر گیرنده ی طبقات متوسط جدید، مرکب از کارگزاران دولتی، مدیران صنایع، کارگران یقه سفید، دانشمندان و محققین و روشنفکران است. این لایه به منزله ی عنصر مؤثری در حکومت به شمار می رود و نامگذاری گروه نخبه فرعی نباید این توهم را ایجاد نماید که این گروه صرفاَ برای جذب اعضای جدید در نخبگان حاکم تلاش می کنند، بلکه در اندیشه موسکا، ثبات و پایداری هر سازمانی به سطح اخلاق، هوش، تحصیلات، آگاهی و فعالیت این لایه ی دوم بستگی دارد.
بنا به نظر موسکا، هر نظامی که بخواهد درست عمل نماید، باید به صاحبان منفع عمده در جامعه و طبقات اقتصادی مرکب از بازرگانان، کشاورزان، ارتشیان و روشنفکران فرصت دهد تا نقشی را که بر عهده دارند، به خوبی ایفا کنند. (استیوارت هیوز، ۱۳۶۹، ۲۲۷) در اندیشه ی موسکا، طبقات سیاسی حاکم با توسل به «فرمول سیاسی»، در راستای عقلانی جلوه دادن و تصدیق حکومت اقلیت حاکم تلاش می کنند. فرمول سیاسی برای ایجاد روابط احساسی میان توده والیت و مشروعیت دادن به موقعیت نخبگان به خدمت گرفته می شود. اما این امکان وجود دارد که فرمول سیاسی قدیمی و کهنه شود. در این وضعیت، اقلیت حاکم مشروعیت خود را از دست داده و انتظار هر گونه تغییری در ترکیب نخبگان محتمل است. از سوی دیگر، ممکن است نخبگان حاکم، قابلیت به کار گیری منابع را از دست بدهد و به تقلیل قدرت آنان منجر شود. موسکا سه فرمول سیاسی را بیش از همه چیز مورد توجه قرار داد که عبارتند از: اسطوره های نژادی، حق الهی و اراده ی مردم.
موسکا در پدیده ی گردش نخبگان، نگرشی جامعه شناختی دارد. او بین تغییرات در حوادث اجتماعی و خصیصه های فردی نسبتی برقرار می کند و معتقد است که وقتی منافع جدید و ایده آل ها و آرمان های بدیع در جامعه به وسیله ی نیرو های اجتماعی تدوین و ترسیم می شود، مشکلات جدیدی ظهور می کند و فرایند گردش نخبگان شتاب بیشتری می یابد.
موسکا در کتاب تئوری حکومت و حکومت پارلمانی، گردش نخبگان را چنین تشریح می کند:
وقتی که استعداد فرماندهی و اعمال کنترل سیاسی دیگر تنها متعلق به حکم قانونی نیست، بلکه به قدر کافی در میان مردم رواج یافته است، وقتی که در خارج از طبقه ی حاکم ، طبقه ی دیگری شکل گرفته که خود را علی رغم داشتن صلاحیت سهیم شدن در مسئولیت های حکومت، محروم از قدرت می بیند، آنگاه حکومت مزبور به مانعی در سر راه یک نیروی اساسی مبدل گشته و باید به نحوی از انحا از میان برداشته شود. (تی بی باتامور ،۱۳۶۹، ۶۱)
موسکا، جنبه های فردی و روانی برتری نخبگان بر توده ها را نادیده می گیرد و در عوض معتقد است آنچه که به اقلیت نخبه قدرت می بخشد و به آن امکان رسیدن به قدرت می دهد، سازمان و ساخت آن است. به بیان دیگر، مهمترین امتیاز و کیفیت در تمایز بین نخبگان قدرت با دیگران این است که افراد متشکل در گروه نخبه می توانند خیل عظیم افراد پراکنده جامعه را رهبری نمایند.
۲-۱۵-۳ نظریه ی روبرت میشلز
میشلز از با نفوذترین و زیرک ترین نظریه پردازان نخبه گرایی است. او با مطالعه ی حزب دموکرات آلمان به این نکته پی برد که رهبران حزبی مهارت های خاصی دارند که توده ها فاقد آن هستند. از نقطه نظر فرهنگی، نخبگان از تحصیلات بهتری نسبت به توده ها برخوردارند. از منظر روانشناختی، رهبران سازمانی دارای استعداد حکمرانی بر توده ها هستند. هم چنین رهبران، ارتباطات خبری را در انحصار داشته و خدمات اجتماعی را کنترل می کنند.
تحلیل میشلز به سنت اروپایی خاصی توجه دارد که ابتدا حزب را به منزله ی سازمانی که برای تأمین منافع بیشتر اعضای خود طراحی شده است در نظر می گیرد. میشلز به این مسئله می پردازد که یک حزب یا اتحادیه باید سازمان نیرومندی ایجاد کند تا بقای خود را جهت وصول به اهداف مورد نظر سازمانی، اطمینان بخشد. اغلب نهاد های حرفه ای و احزاب سیاسی، ساختار های رهبری الیگارشیک را برای این منظور به نمایش می گذارند. از نظر میشلز، با ظهور دموکراسی احزاب سیاسی متولد شده اند، اما حتی دموکراتیک ترین آن ها، به صورت سازمان های الیگارشیک در می آیند.
آموزه ی میشلز درباره ی نخبگان را باید در «قانون آهنین الیگارشی»[۱۲] جستجو کرد. بر اساس این قانون، در هر سازمانی، تشکیل یک گروه متنفذ اجتناب ناپذیر است. از طرف دیگر، هر سازمانی متکی بر بوروکراسی بوده و از این رو، کارایی شرط اساسی در هر سازمان به شمار می رود و به تدریج قدرت، الیگاریته می شود به طوری که سخن از سازمان، سخن از الیگارشی خواهد بود. میشلز در این باب جمله ی قصاری دارد: «کسی که سخن از سازمان می گوید، سخن از الیگارشی می گوید».
در اندیشه میشلز، با هیچ روشی نمی توان از الیگارشی حاکمدر سازمان حزبی جلوگیری کرد، زیرا اگر بخواهیم از طریق قانون، سلطه ی رهبران را محدود کنیم، این رهبران نیستند که عقب می نشینند، بلکه قوانین به تدریج ضعیف می شوند. در واقع هنگامی که رهبران به قدرت رسیدند، هیچ نیرویی نمی تواند آن ها را پایین بکشد.
به عقیده ی میشلز، گرایش به سوی تخصص گرایی افراطی در سازمان حزبی موجب می شود که پدیده ی بوروکراسی به تدریج خود را بر ساختار حزبی تحمیل کند. میشلز بر فرایندی تأکید دارد که به موجب آن، قدرت از دست مردم خارج شده و در اختیار بوروکرات ها قرار می گیرد و در این راستا حکومت «صاحب منصبان بوروکراتیک» شکل می گیرد.
۲-۱۶ نظریه ی نخبه گرایی جدید:
نظریه پردازان نخبه گرایی مدرن بر خلاف نظریه پردازان نخبه گرایی کلاسیک در مورد انسجام نخبگان در جوامع صنعتی غرب، تواقف ندارند. در زیر به نظریات چند نخبه گرای مدرن می پردازیم:
۲-۱۶-۱ جوزف شومپیتر
شومپیتر اصول کلاسی دموکراسی را که در آن دموکراسی، آیده آل های مشخصی را درباره ی مشارکت در زندگی سیاسی و رابطه ی بین رهبران سیاسیو مردم در بر می گیرد، آشکارا رد می کند و تئوری دیگری را درباره ی دموکراسی به عنوان «رقابت برای رهبری سیاسی» جایگزین آن می کند. «… روش دموکراتیک آن ترتیبات نهادی برای رسیدن به تصمیمات سیاسی است که در آن افراد از راه مبارزه ی رقابت آمیز برای به دست آوردن رأی مردم قدرت تصمیم گیری را کسب می کنند.» نتیجه ی این مفهوم در نظر داشتن دموکراسی به صورت ابزار کم و بیش تکامل یافته ای است که تنها قابلیت تغییرات ناچیز فنی را دارد و از این لحاظ با مفهوم دیگری از دموکراسی هماهنگ است که اساساً در دهه های پس از جنگ جهانی دوم گسترش یافته و با اصطلاح «دموکراسی با ثبات» بیان شده است. بر اسا این دید گاه وجود دموکراسی با ثبات یا پایدار در یک جامعه ی خاص اصولاً به پاره ای از ارزش های مردم آن جامعه وابسته است، یعنی به وجود یک اجماع اساسی یا به تعبیری یک نظام ارزشی مشترک. (تی بی باتامور، ۱۳۶۹، ۳۴) بنابر این به باور شومپیتر دموکراسی حکومت سیاستمداران است و نه حکومت مردم و دموکراسی صرفاً یک نظم نهادی برای رسیدن به تصمیم های سیاسی است و نه یک هدف نهایی. سیاستمداران سودا گران رأی هستند همان گونه که دلالان سوداگران سهام در بازار بورس هستند. اما سیاستمداران برای کسب حمایت رأی دهندگان ناچارند اندکی نسبت به خواست ها و منافع انتخاب کنندگان پاسخگو باشند. تنها اگر اندازه ای رقابت برای به دست آوردن رأی وجود داشته باشد ممکن است بتوان به نحو مؤثر از حکومت مستبدانه اجتناب کرد.
۲-۱۶-۲ سی رایت ملیز
شبکه ی قدرت نخبگان در انگلستان و آمریکا، مدت هاست مورد مطاله قرار گرفته است. دل مشغولی محوری این ادبیات، شناخت میزان اتحاد یا افتراق ساختار های نخبگان ملی است. ریشه ی این مطالعات به جدال میان کثرت گرایان و نخبه گرایان رادیکال در دهه های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ در ایالات متحده ی آمریکا بر می گردد. مطالعات میلز تأثیر زیادی بر مطالعات مربوط به شبکه قدرت نخبگان گذاشت.
نظریه ی میلز مبتنی بر سه لا ای بودن توزیع قدرت است. در لایه ی بالایی، کسانی قرار دارند که در رأس نهاد های عمده ی جامعه مدرن مانند قوه ی مجریه ی حکومت ملی، شرکت های بزرگ تجاری و تأسیسات نظامی قرار دارند. بر اساس نظر میلز الگوی کثرت گرای منافع رقیب، صرفاً در مورد لایه ی میانی تطبیق پذیر است. لایه ی میانی تعامل نیمه سازمان یافته میان گروه ذی نفوذ و قوه ی قضائیه است که کثرت گرایان به اشتباه، آن را به سرتاسر ساختار قدرت در جامعه ی سرمایه داری تعمیم داده اند. اجتماعی از توده ها که از لحاظ سیاسی متفرق اند، لایه ی زیرین را اشغال می نمایند. مطالعات میلز به کشف ارتباط میان نخبگان اقتصادی و نخبگان حکومتی منجر شد که در اصطلاح او همان «ثروتمندان کورپورات» و «رهبران سیاسی» می باشند. میلز چنین بیان می دارد که تمرکز گرایی فزاینده در قوه ی مجریه حکومت فدرال با افول نقش سیاستمداران حرفه ای و رشد نقش افراد سیاسی از دنیای شرکت های تجاری، همراه بوده است. علی رغم این، میلز ادعا کرد که این یک اشتباه خواهد بود اگر معتقد شویم که بدنه ی سیاسی صرفاً دنباله ی دنیای شرکت های تجاری است، یا اینکه نمایندگان این شرکت ها آن را تحت کنترل در آورده اند. (فرهادی ،۱۳۸۸ ، ۶۵-۶۶)
جهش اساسی نخبه گرایی جدید با ظهور سی رایت میلز آمریکایی آغاز شده است. او با مطالعه ی ساختار قدرت در آمریکا به این نتیجه دست می یابد که قدرت در جامعه ی آمریکا، نهادینه شده است و از میان نهاد های موجود، سه نهاد سیاسی، اقتصادی و نظامی، موقعیتی ممتاز را به خود اختصاص داده اند. میلز به منظور انجام چنین تحلیلی که به مطالعه ی سیستماتیک در مورد نخبگان جامعه آمریکا می پردازد و درباره ی ترکیب، منشأ اجتماعی اعضای گروه نخبه، چگونگی تشکیل نخبگان و روابط بین نخبگان مختلف ارزیابی دقیقی را ارائه می دهد.
۲-۱۶-۳ رابرت دال
دال کوشید نظریه ی نخبه گرایی را با بررسی تصمیمات سیاسی معین و مطرح کردن این پرسش آزمون کند که آیا یک گروه نخبه مشخص در هر مورد مسئول نتیجه ی اعمال خود بوده است. دال به این نتیجه رسید که هیچ گروه نخبه ی منحصر به فردی وجود ندارد، بلکه تعدد یا کثرت منافع است که وجود دارد. البته دال به هیچ وجه نمی گوید که این منافع متعدد با شرایط برابر رقابت می کنند، بلکه استدلال می کند که این منافع گوناگون به ویژه در دسترسی پذیری به منافع و بنابراین در توانایی برای تأثیر گذاری در تصمیمات نابرابرند. دال همچنین میان آنچه «برجستگان اجتماعی»، «برجستگان اقتصادی» و «صاحب منصبان سیاسی» می نماید تمایز برقرار می کند. در واقع او یک نظام گروه های نخبه ی رقیب را مطرح می کند. دال چنین نظامی را «چند سالاری» توصیف می کند که در آن دولت و ساختارهای سیاسی عرصهای را فراهم می کنند که در آن عرصه گروه های ذی نفوذ گوناگون می توانند بر سر پیشنهاد های سیاسی چانه بزنند و رقابت کنند. در جامعه هیچ گروهی به تنهایییک گروه ذی نفع اکثریت را تشکیل نمی دهد و بنابر این جامعه شامل گروه های ذی نفع اقلیت رقیب و اگرچه نه لزوماً برابر است. بنا به تعریف، هیچ گروه ذی نفع خاصی نمی تواند حتی در مواردی که منافعش مستقیماً و به طور قابل توجهی تأثیر می پذیرد لزوماً انتظار داشته باشد که بر دیگران مسلط گردد.
آموزه ی «گردش نخبگان» که در نظریات پاره تو، موسکا و میکلس مشاهده می شود، گردش نخبگان، به فرآیند گردش افراد میان نخبگان و غیر نخبگان از یک سو و جابجایی یک گروه نخبه ی قدیمی به وسیله ی گروه نخبه ی جدید از سوی دیگر اطلاق می گردد. در اندشه پاره تو گردش نخبگان ناشی از افول منافع مستقر و ظهور منافع نو به شمار می آید. برخی تغییرات اجتماعی مانند انقلاب، از مصادیق بارز گردش نخبگان محسوب می شود. در همین راستا، پاره تو معتقد است که پس از وقوع انقلاب، گروه شیران حکومت را به دست می گیرند. با این وجود باید این گروه استراتژی هایی را بپرورانند تا بتوانند امتیازات کسب کرده را حفظ نمایند. اما به تدریج گروه روباهان به خود آمده و در آغاز اگر چه ممکن است از نخبگان حاکم نباشند ولی به تدریج به شیوه ی خود قدرت را به دست می گیرند و بسیار اتفاق می افتد که شیران را از صحنه خارج می کنند و این وضع به طور ادواری ادامه می یابد. در اندیشه ی موسکا، علاوه بر تصدیق جابجایی نخبگان و بر کنار شدن گروه نخبه قدیمی به دست یک گروه نخبه ی جدید، نوع دیگری از گردش به چشم می خورد که در طی آن، گروه نخبه ی موجود به واسطه ی راه یافتن افرادی از طبقات پایین تر جامعه به داخل آن گروه، تجدید قوا می نماید.
۲-۱۷ مبانی نظری سیاست خارجی:
از زمان شکل گیری حکومت های ملی و به تبع آن پیدایش روابط بین الملل مدرن در قرن هفدهم میلادی، دو دیدگاه بدبینانه و خوش بینانه در مورد ماهیت و محتوای روابط بین الملل وجود داشته است. بر همین اساس، دو مکتب فکری یا نمونه ی عالی آرمانگرایی و واقعگرایی در ادبیات روایط بین الملل شکل گرفته که به نوبه ی خود به پردازش نظریات متعارض منجر شده است.
یکی از مباحث بسیار مهم در سلسله مباحث سیاست خارجی بررسی نوع رویکرد ایده آلیستی یا رئالیستی یک نظام سیاسی در عرصه روابط و تعاملات بین المللی می باشد. معمولاً دولت ها متناسب با ایدئولوژی، موقعیت اقتصادی و سیاسی خود، در اتخاذ تئوری آرمانگرایی و یا واقع گرایی نسبت به تأثیرات محیط بین الملل از خود واکنش نشان می دهند.
۲-۱۸ چارچوب نظری واقعگرایی کلاسیک:
واقعگرایی در فضای بین دو جنگ جهانی و بخصوص در فضای پس از جنگ دوم جهانی، و در آثار دو متفکر بزرگ ظهور یافت. متفکرانی چون “ای اچ کار” و “هانس جی مورگنتاو” در این فضا به توصیف نظری فضای جنگ بین دولت-ملت ها و علل آن پرداختند.
در برداشت سیاستمداران واقع گرا از سیاست، قدرت ملی و منافع ملی دو اصل مهم و حیاتی قلمداد می شوند. در این تفکر بازیگر خردمند کسی است که به طور پیوسته در جهت ارتقای منافع مادی و معنوی خود باشد. به این معنا که حفاظت از تمامیت ارضی، امکانات و منابع درآمدزا و دفاع از ارزش ها و باورهای عمومی از اهداف استراتژیک هر واحد سیاسی به شمار می رود. در اینجا قدرت و منافع در عرض یکدیگر قرار می گیرند و برای سیاستمداران واقع گرا، اعمال رفتارهای سیاسی، متأثر از شناخت واقع بینانه آن ها از جامعه بین المللی می باشد. (کاظمی ، ۱۳۷۶ ،۹۹۱)
یک کارگزار واقعگرا، انسان معقولی است که به ظرافت های سیاسیت خارجی آگاه است و شیوه های چانه زنی، بده بستان، تعدیل و تفاهم را بر روش های دیگر، که فرایند مبهم، مخاطره انگیز و تعارض آفرین دارد، ترجیح می دهد. به طور دقیق در همین جا واقعگرایان راه خود را از آرمانگرایان، که معتقد به اولویت اخلاق، اصول، قواعد و موازین حقوقی هستند، جدا می کنند.
از نگاه رئالیست ها حصول به امنیت و استواری در عرصه سیاست خارجی ممکن نخواهد بود، مگر آنکه نیروی نظامی حرفه ای و امکانات و تجهیزات کارآمد و مجهز به عنوان پشتوانه سیاست خارجی و دستگاه دیپلماسی نقش ایفا کند. و حتی برخی از پیروان این نظریه معتقدند قدرت نظامی مؤثرتر از توانایی اقتصادی می تواند نقش ایفا کند.
هانس جی مورگنتا از طرفداران سرسخت رئالیسم بر این نظر است که پی گیری مبانی اخلاق عمومی و مفاهیم انتزاعی در رفتار دولتها کاری بیهوده است و اساساً اخلاق گرایی و باید و نبایدهای اخلاقی در روابط بین دولت ها جایگاهی ندارد. (هانس، جی. مورگنتا ، ۱۳۷۴ ،۱۹)
ماکیاولی از جمله کسانی بود که با نظریه ی معروف خود، یعنی «هدف وسیله را توجیه می کند»، دست دولتمردان و سیاستمداران را برای تحقق نظریه واقع گرایی باز گذاشت. ماکیاولیسم به عنوان یک تفکر غالب سیاسی، ابزار دست سیاست مداران واقعگرا است.
۲-۱۹ چهار چوب نظری آرمان گرایی کلاسیک:
آرمانگرایان، مکتب رئالیسم را به قهقرایی بودن، بدبین نسبت به طبیعت و فطرت انسان، خودبین و خودخواه متهم می کنند. آرمانگرایان سیاست را «هنر حکومت خوب» می دانند در حالی که واقع گرایان سیاست را «هنر ممکن» تلقی می کنند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  ۴۰y.ir  مراجعه نمایید.